29 هفته و 1 روز
سلام عزیزدلم
سلام پسرم
خوبی؟
الان که دارم مینویسم برات ساعت یه ربع به 4روز هشت مرداد 93است.
منو تو توخونه تنهاییم
بابا رحیم با مامان و باباش و عمه رفتن ییلاق.
همین الان رفتن
صورت و چشمهای من هنوز خیسه
ببخشید مامانی ؛ببخشید عزیزم...دست خودم نیست
میدونم تو ناراحت میشی ولی باااور کن نمیتونم گریه نکنم دست من نیست
بی اختیار چشمام پرازاشک میشه و من نمیتونم جلوشو بگیرم
از یکشنبه که فهمیدم میخواد بره دائم گریه کردم!اعصاب اونم با گریه هام داغون کردم.
تو میدونی مامان,من نمیتونم دوری بابارو تحمل کنم :( من طاقت دوریشو ندارم :(
از طرفی هم از جاده ی ییلاق خیلی میترسم,همش استرس دارم و میترسم...
ای کاش این موضوع و وضعیت من برای کسی مهم بود
:(
بابا رحیم دلش راضی نبود به رفتن ولی....مثل همیشه مجبور بود
دوسال پیش هم به زور رفت و 3روز ازم دور بود عین سه روز لباساشو بغل کرده بودم و گریه میکردم.
وقتی زنگ زد(اونجا خیلی سخت تلفن آنتن میده) هردومون گریه میکردیم.
سه روز برام 3سال گذشت
امسال هم منو تو نتونستیم باهاش بریم ,از طرفی چون راه دوره و دکتر ممنوع السفرمون کرده و
از طرف دیگه امشب عروسی دخترداییم سمیراست.البته چون بابا نیست منو شما هم نمیریم.
امشب منو تو تنهاییم...منو مرد کوچولوم تنهاییم تا جمعه شب...تنهای تنها
مامانی منو ببخش بخدا نمیتونم اشکام روو کنترل کنم 
دعا کن بابا صحیح و سالم بره و برگرده پیشمون...
عزیزکم
پسرم
عشقم
بگذریم ازین موضوع...دلم گرفته بود میخواستم باهات درد دل کنم...ولی حیف که نمیشه همه ی حرفا رو نوشت.
بذار از روزایی که گذشت بگم برات
آخرین پستی که نوشتم یادته؟
گفتم که یه موضوعی نگرانم کرده؟ یکشنبه 29تیر دوتایی باهم رفتیم سونو
بازم رفتیم پیش همون خانوم دکتر خوش اخلاقه( شهراد)...بهش گفتم موضوع رو
اونم بهم خندید و گفت فکرت اشتباه بوده و برای اطمینان من با دقت تمام جزئیاتت رو بهم نشون داد و
گفت همه چیز عالیه و هیچ جای نگرانی نیست
خداروشکر...خدارو هزاران هزاااار بار شکر
این سونوی دوم آنومالیت بود که شرحش اینه:
سن: 27هفته و 4روز
وزن: 1.125گرم
و همه چیز در مورد اعضای داخلی و خارجی بدنت نــــرمال
اینم عکس گل پسر خوشگلم؛ امیرعلیِ من

هزاااار ماشالله
قربون شکلت بره مامان الهییی؛اینجا پاهات رو جمع کردی تو شکمت
چهارم مرداد وقت ویزیتم بود پیش دکترم
همراه بابا رفتیم پیشش, وزنم شده بود 80! البته ترازوی دکتر از ترازوی خودمون 2کیلو بیشتر نشون میده.
فشار خونم و ضربان قلب شما عااالی بود خداروشکر
طبق معمول از اضافه وزنم ناراضی بود :(
و گفت از نظر من یه کوچولو جنینت کوچیکه و باید رشدش بیشتر باشه
همیشه همینو میگه فک کنم حفظ کرده!
همه راضی ان غیراز دکتر!
همون داروهارو و حرفارو تکرار کرد و امگا3 و کلسیم رو هم اضافه کرد به داروهام
هیچی دیگه...همین
دیگه خبر خاصی نبود تو این چندروز پسرم
مواظب خودت باش...خوب رشد کن
منو ببخش که با گریه هام اذیتت میکنم...درک کن مامان رو
بابا الان پیام زد: "عزیزمی"

دوسِت دارم امیرعلی جانم



29 هفته و 1 روز 
