گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 24 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

29 هفته و 1 روز

1393/5/8 16:13
نویسنده : مامان سعیده
240 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزدلم

سلام پسرم

خوبی؟

الان که دارم مینویسم برات ساعت یه ربع به 4روز هشت مرداد 93است.

منو تو توخونه تنهاییم

بابا رحیم با مامان و باباش و عمه رفتن ییلاق.

همین الان رفتن

صورت و چشمهای من هنوز خیسه

ببخشید مامانی ؛ببخشید عزیزم...دست خودم نیست

میدونم تو ناراحت میشی ولی باااور کن نمیتونم گریه نکنم دست من نیست

بی اختیار چشمام پرازاشک میشه و من نمیتونم جلوشو بگیرم

از یکشنبه که فهمیدم میخواد بره دائم گریه کردم!اعصاب اونم با گریه هام داغون کردم.

تو میدونی مامان,من نمیتونم دوری بابارو تحمل کنم :( من طاقت دوریشو ندارم :(

از طرفی هم از جاده ی ییلاق خیلی میترسم,همش استرس  دارم و میترسم...

ای کاش این موضوع و وضعیت من برای کسی مهم بود دلشکسته :( 

بابا رحیم دلش راضی نبود به رفتن ولی....مثل همیشه مجبور بود

دوسال پیش هم به زور رفت و 3روز ازم دور بود  عین سه روز لباساشو بغل کرده بودم و گریه میکردم.

وقتی زنگ زد(اونجا خیلی سخت تلفن آنتن میده) هردومون گریه میکردیم.

سه روز برام 3سال گذشت

امسال هم منو تو نتونستیم باهاش بریم ,از طرفی چون راه دوره و دکتر ممنوع السفرمون کرده و

از طرف دیگه امشب عروسی دخترداییم سمیراست.البته چون بابا نیست منو شما هم نمیریم.

امشب منو تو تنهاییم...منو مرد کوچولوم تنهاییم  تا جمعه شب...تنهای تنها

مامانی منو ببخش بخدا نمیتونم اشکام روو کنترل کنم گریه

دعا کن بابا صحیح و سالم بره و برگرده پیشمون...خطا

عزیزکم

پسرم

عشقم

بگذریم ازین موضوع...دلم گرفته بود میخواستم باهات درد دل کنم...ولی حیف که نمیشه همه ی حرفا رو نوشت.

بذار از روزایی که گذشت بگم برات

آخرین پستی که نوشتم یادته؟

گفتم که یه موضوعی نگرانم کرده؟ یکشنبه 29تیر دوتایی باهم رفتیم سونو

بازم رفتیم پیش همون خانوم دکتر خوش اخلاقه( شهراد)...بهش گفتم موضوع رو

اونم بهم خندید و گفت فکرت اشتباه بوده و برای اطمینان من با دقت تمام جزئیاتت رو بهم نشون داد و

گفت همه چیز عالیه و هیچ جای نگرانی نیست

خداروشکر...خدارو هزاران هزاااار بار شکر

این سونوی دوم آنومالیت بود که شرحش اینه:

سن: 27هفته و 4روز

وزن:  1.125گرم

و همه چیز در مورد اعضای داخلی و خارجی بدنت نــــرمال

اینم عکس گل پسر خوشگلم؛ امیرعلیِ من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هزاااار ماشالله

قربون شکلت بره مامان الهییی؛اینجا پاهات رو جمع کردی تو شکمتبوس

چهارم مرداد وقت ویزیتم بود پیش دکترم

همراه بابا رفتیم پیشش, وزنم شده بود 80! البته ترازوی دکتر از ترازوی خودمون 2کیلو بیشتر نشون میده.

فشار خونم و ضربان قلب شما عااالی بود خداروشکر

طبق معمول از اضافه وزنم ناراضی بود :(

و گفت از نظر من یه کوچولو جنینت کوچیکه و باید رشدش بیشتر باشه

همیشه همینو میگه فک کنم حفظ کرده!

همه راضی ان غیراز دکتر!

همون داروهارو و حرفارو تکرار کرد و امگا3 و کلسیم رو هم  اضافه کرد به داروهام

هیچی دیگه...همین

دیگه خبر خاصی نبود تو این چندروز پسرم

مواظب خودت باش...خوب رشد کن

منو ببخش که با گریه هام اذیتت میکنم...درک کن مامان رو

بابا الان پیام زد: "عزیزمی"

خطا

دوسِت دارم امیرعلی جانم

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

هستی مامی
9 مرداد 93 22:39
سلام سعیده جان درکت میکنم عزیزم منم زیاد از شوهرم دور شدم.... ماشا الله ماشا الله .... چقدر ماهه
مامان سعیده
پاسخ
سلام عزیزم.مجددا قدم نو رسیده مبااارک ممنون از لطفت
رویا (روزهای آینده)
20 مرداد 93 18:13
خدارو شکر که هردوتون خوبید دیگه چیزی نمونده امیرعلی جون رو بغل کنی خدارو شکر برای ما هم دعا کن
مامان سعیده
پاسخ
ممنون رویای عزیزم ان شالله حتما؛حتما !شک نکن همیشه بیادتم
سارا
21 مرداد 93 19:50
خوبی عزیز دلم. گل پسرت خوبه؟ منم خوبم خداروشکر ... تکونای،نی نی،رو حس،میکنم. هفته بعدم میرم پیش،دکتر که بفهمیم گل دختر داریم یا گل پسر...
مامان سعیده
پاسخ
وااای ببین کی اینجاس! خوبی عزیزم نینی خوبه؟ چقدر منتظرت بودم خوشحالم که بعداز اون ویار سخت داری روزای شیرین بارداریت رو هم تجربه میکنی ان شالله ازین به بعد همش شیرینه ان شالله صحیح و سالم باشه منتظر خبرای بعدی هستم مواظب خودت و نینی باش
فریده مامان آیهان
22 مرداد 93 9:55
معلومه که میخوایم. ای بابا کی میای رمز بدی.از شانس گوشیمم خاموشه باید بذارم شارژ.
مامان سعیده
پاسخ
آبجی!خوب چراا میزنی؟! بخدا همون اول رمز گذاشته بودم دیدم باز نمیکنه منم بر داشتمش